سلام دوستان عزیز


عذر میخوام بابت اینکه یه مدتی نبودم و نتونستم جواب نظراتو بدم :(


فعلا که مطالب جدیدم کامل نیست, میخواستم تا اون موقع یه سری نظرسنجی بذاریم در مورد حامد.


اولین سوال:

بهترین دیالوگی که تا حالا از حامد شنیدین چی بوده؟

(حالا ممکنه خود جمله رو دوست داشتین یا لحنش یا هر چی... تو نظرات همین پست بنویسین و لطفا اسم فیلمو هم بگین.)


میخوایم یه گلچین از بهترین دیالوگاش داشته باشیم.

مرسی.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 22:37  توسط کاراگاه سینما  | 

 

 

اول خلاصه ی فیلمو که عوامل فیلم دادن بیرون رو بخونین.(حتما خوندین ولی خوب مرور کنین!)

 

 اولین خلاصه:

 

داستان تحول یک عکاس است که تلاش دارد با پاکیزگی محیط اطراف به تطهیر روح و روان خود بپردازد و در نهایت به پاکیزگی روح دست یابد.

 

دومیش:

 

حامد آبان عکاس حرفه ای مجلات و روزنامه ها است

که با خواندن کتابی چنان تحت تاثیر پالایش محیط زیست و مبارزه با آشغال زایی می شود

که با لباس نارنجی مخصوص رفتگران به شهرداری می پیوندد

و با عنوان «نارنجی پوش لیسانسه» به شهرت می رسد

اما اعتبار و محبوبیت حامد زندگی خصوصی و خانوادگی او را با سیلی از فراز و نشیب های عاطفی تند و ناگهانی به سمت و سویی دیگر می برد...

 

 

حالا می خواین من بر اساس همین خلاصه سناریوشو بنویسم؟

میخوای این کارو بکنم؟ این کارو میکنم!

 

 

 


 

تیتراژ آغازین فیلم

 

یک نفر از پشت سر دیده میشود.بالاتنه اش لخت است.لباس نارنجی را بر می دارد و می پوشد.سپس یک شلوار نارنجی را هم روی پیژامه راه راهی که به تن دارد،میپوشد.

جارویی را بر می دارد  و محکم در دستانش می گیرد. سپس رو به دوربین بر می گردد... او حامد بهداد است!

(دلیل اصلی اینکه از پشت گرفته بودن این بود که حامد بهداد مثل مارلون براندو شکم آورده و نباید او را بدون پیراهن نشان داد چون حال مخاطب بهم میخورد.)

با رنگ نارنجی کلمه ای روی زمینه ی سیاه می آید: نارنجی پوش

 

 توجه: دیالوگها در تمامی سکانس ها بین دو نفر است.دیالوگهایی که با فونت درشت تر نوشته شده مال حامد است.

 


 

سکانس اول

 

مادر وارد اتاق حامد آبان میشود.

 

مادر: چی کار میکنی پسرم؟

حامد: دارم به این عکسی که گرفتم نگاه میکنم.

مادر: عکس؟

حامد: من الان دیگه یه عکاس حرفه ای مجله و روزنامه م.فهمیدی یا نه.

مادر: چقدر جالب! نمی دونستم! حالا عکس کی هست؟

حامد: بلوچی

چی چی؟

مونیکا بلوچی! She is the best at the world for me

خب؟

هم ازش عکس گرفتم تو ترکیه، هم در موردش تو روزنامه کیهان می نویسم.

کیهان؟

کیهان مهم ترین روزنامه ایه که باهاش کار میکنم.

مگه کیهان هم روزنامه است؟مگه روزنامه نگاری هم کاره؟

با کدومش مشکل دارش شما؟ها؟با کدومش؟

حالا در موردش چی نوشتی؟

من کشف کردم که ایشون اهل بلوچستانه

واقعا؟

توی جندالله منشی بوده.بعدش می بینه اعتقاداتش با اونا جور درنمی یاد میزنه بیرون.

پسرم! من بهت افتخار میکنم.تو یه نابغه ای!

تازه اونجا چادر سرش میکرده

چادر؟

آره.مگه ندیدی توی فیلم بهمن قبادی چقدر حرفه ای چادر سرش کرده بود؟

حالا چرا بعدش فامیلیشو عوض نکرده؟

لابد حواسش نبوده.همه که مثل من نابغه نیستن!

 

 


 

سکانس دوم

 

مادر وارد اتاق حامد میشود.

 

مادر: چیکار میکنی حامد؟

حامد: دارم کتاب میخونم

چه کتابی؟

کتابی در مورد پالایش محیط زیست

به چه دردی میخوره؟

آخه قراره بعد از جمع کردن زباله ها به پاکیزگی روحی برسم

آه! فرزندم! چه هدف مهمی!

مامان اجازه بده بقیه شو بخونم

خب بخون

 

 


ادامه در ادامه ی مطلب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:22  توسط کاراگاه سینما  | 

 

یه جورایی خوشحالم از اینکه حامد بهداد با آنجلوپولوس کار نکرد

 

خیلی ها از این قضیه خوشحالن

بعضی به خاطر حسودیشون

یکی تو سایت "سینمای ما" خوشحال بود که نرفته.میگفت اونجا دیوونه بازی درمیاورد آبروی ما میرفت!

بعضی ها از اینکه به شئونات اجتماعی جامعه توجه کرده

و بعضی ها -از جمله من- به خاطر ترس از دست دادنش...

 

نکته ی مهم اینه که گفته "شئونات اجتماعی ایران" و نه لزوما خودش.

وقتی آزادی وجود نداره،اعتقاد شخصی انسان نمی تونه مجال ظهور داشته باشه.پس ما واقعا نمی دونیم خودشم واسش مهم بوده یا نه.

(البته اگه کیسی چیزی داشتدخترای ایرانی نسبت به حامد غیرتی میشدن!)

 

در هر صورت خوشحالم که مثل گلشیفته و مثل میترا حجار و مثل بهمن قبادی و مثل فاطمه معتمدآریا و محسن مخلباف و سمیرا مخملباف و... تمامش یا بخشی از اونو از دست ندادیم.

چقدر دلم برای بهمن و برای گلشیفته تنگ میشه.فکر میکنم رفتن اونا خلا بزرگی رو در فضای سینمای ایران ایجاد کرد.

بهمن اون طرف هم میتونه فیلم بسازه ولی گلشیفته دیگه اون گلشیفته ی سینمای ایران نیست که حضورش توی فیلم به اون اعتبار می داد...به قول خودش توی ایران شاه ماهی رودخانه بود و در هالیوود ماهی کوچکی در اقیانوس!

 

حامد دوست داشت جهانی بشه

به قول خودش تشنه ی فرصت بود

اما بی گدار به آب نزد.محافظه کار شد، چون می ترسید و حق هم داشت

امیدوارم روزی برسه بدون هیچ ترس و استرسی بشه توی هالیوود کار کرد

و امیدوارم اون روز حامد بتونه به آرزوش برسه.

 


پی نوشت

۱- نمی دونم این فیمی که بهمن داره تو ترکیه میسازه (یا ساختش تموم شده) کی میرسه ایران...چقدر مشتاقم مونیکا رو در برابر بهروز وثوقی ببینم.

۲- همیشه واسم سوال بود که چرا اسم برادرزاده ی حامد بهداد "بارین" ه. چون یه اسم کردیه که خواهر دوست دوران بچگیم داشت...تا اینکه فهمیدم بهمن قبادی واسش انتخاب کرده...آخ! چه قدر نوستالژیک.

۳- وبلاگم داره خاک میخوره.بیشتر باید مواظبش باشم...شاید پست بعدی طنز باشه.ببینم چی میشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:15  توسط کاراگاه سینما  | 

 

یک چرت و پرت هایی هرازگاه در مورد فساد سینما شنیده میشود و بسیاری از مردم که استادان خیالبافی در مورد پشت صحنه هستند،این حرفها را باور میکنند...

یک آدم بیسوادی همچون سلحشور هم که فکر میکند سریال یوسف پیامبرش شاهکاری هنری در جهان است، با وقاحت تمام فرافکنی هایش را در این مورد به دیگران منتسب میکند.

این قضیه را به زودی با مطلبی کاملتر تحلیل خواهم کرد و در این پست فرصت نوشتن طولانی را ندارم.

 

فساد شاید باشد اما در مورد همه صدق نمی کند...

اگر چند تهیه کننده ی تازه کار که هدفشان سوء استفاده است،وارد سینما شده اند و خلاف اخلاق رفتار میکنند نمی تواند مصداقی باشد برای کل سینمای ایران!

 

در مورد فساد حامد بهداد مطلبی را خوانده بودم و لینکش را هم میگذارم که مربوط به چهار سال پیش است و حامد آن وقتها مثل امروز مشهور نبود.حرف زدن و ادعا کردن در موردش آسان تر به نظر می رسید:

فساد حامد ب ،گاو خشمگین!(کلیک کنید)

 

 

 من به شخصه فقط یک حرکت خارج از قوانین ایران را از او دیده بودم که مربوط میشد به جشنواره ی کن برای فیلم آقای بهمن قبادی.که آنهم این بود که دستش را دور کمر نگار شقاقی انداخته بود برای عکس دسته جمعی...که خوب از نگاه من هیچ موردی نداشت ولی از نگاه قوانین و جامعه ی سنتی ایران چرا!

و دیگر هیچ....

 

 

حامد صراحت دارد در بیانش...

صراحتی که معمولا برایش بد تمام شده است.

مصاحبه هایش را پیگیری میکنم اما همیشه آنقدر تمرکز ندارم که روی تک تک جملاتش فکر کنم.

اما این مصاحبه ای که در مورد سعادت آباد کرده بود را چند وقت پیش خوانده بودم...امروز دوباره خواندمش...واویلا...!

 

حامد بهداد:

 هر انسانی ابعاد مختلفی دارد. افراد بالقوه هایی دارند که گوشه هایی از آن به بالفعل تبدیل می‌شود، من نیز زمانی که به خود می پردازم متوجه معایب و محسناتی می شوم. در درون من هم پنهان کاری، فساد اخلاقی و … وجود دارد که من همزمان با اجرای این فیلم در حال مداوای خویش بودم و هنرمندانه با خودم برخورد کردم.

 

حامد جان...آخر صراحت هم باید حد و حدودی داشته باشد.

در درون تو فساد اخلاقی وجود دارد، طوری که در طی فیلم مجبور شوی خودت را مداوا کنی؟؟

این حرف چه معنایی دارد؟!

حامد تو که کلمات را خوب میشناسی ...فساد اخلاقی یعنی چه؟

این مفهومی خیلی فراتر از غریزه ی جنسی است.یعنی آدمی که از دیگران سواستفاده میکند.آدمی که همزمان با چنین نفر رابطه ی نامشروع دارد...آیا تو چنین آدمی هستی؟!

چه واقعیت را گفته باشی و چه اینکه حواست نبوده باشد، اینها روزی میتوانند برایت دردسر ساز شوند.

و تو چقدر ساده می گیری همه چیز را...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 3:29  توسط کاراگاه سینما  | 

 

در حالی که افرادی مثل هدیه تهرانی یا مهران مدیری از مصاحبه و حرف زدن فراری هستند،حامد بهداد تند تند مصاحبه می کند و به قول خودش "حرف برای گفتن دارد."

مصاحبه هایش و طرز حرف زدنش زیبا و یا حداقل جذاب است.اما گاهی اوقات حرفهایش از جنس پرت و پلا گفتن است.(حامد را دوست دارم ولی از گفتن این جمله خودداری نمی کنم.)

 

قسمتهایی از مصاحبه هایش را اینجا آورده ام.هر جا قرمز رنگ بود،یعنی به نظر من مصداق پرت و پلا است.

 


همیشه به مسعود كیمیایی قبل از حضورم در فیلم محاكمه در خیابان می‌گفتم من بازیگر و هنرپیشه مطرح و معروفی هستم، كارم خوب است و احتیاجی به هیچ چیزی ندارم. بازارم داغ و گرم است. اما چرا به من در فیلم‌هایت نقش نمی‌دهی بازی كنم. اگر من در فیلم‌های شما بازی نكنم به من خوش نمی‌گذرد.

 


سکوتی در مردهای جنگ هست که وقار خاصی دارد . همین سکوت کش مکش بین مرگ وزندگی را بی ارزش می کند و فاصله بین بودن و نبودن را کم می کند.هیجان زندگی به خاطر ترسی که از مرگ داری، کم می شود(این جمله اساسا پارادوکس است)

 


احسان: اين حرف رو تا حالا از زبون چند نفر شنيدى؟
حامد :من! من! فقط خودم براى تأييد اين حرف كافى‏ام و از هيچكس ديگه‏اى هم اينو نشنيدم.
احسان: اسم اين چيه؟
حامد: به اين مى‏گن عشق ورزيدن نسبت به خويش، اشتباه كردن در مورد خويش.
احسان: اشتباه كردن؟!
حامد: آره، آره، خوشت اومد؟نه؟ به اين مى‏گن جهنم، يا شايدم بهشت! هر اسمى كه دلت مى‏خواد مى‏تونى روى اين ادعاى من بذارى. من اينم!


احسان: چند لحظه قبل با اعتماد به نفس خاصى گفتى كه من يك ستاره نابغه در سينما هستم.
 حامد: من اين حرف رو نزدم! گفتم يك بازيگر آرتيست هستم.
 احسان: صدات ضبط شده! مى‏خواى با هم بشنويم تا مطمئن شى؟
 حامد: آره حق با توئه، گفتم كه يك سوپراستار نابغه هستم.

 


احسان: حقيقتش اينه كه من نگرانتم! وقتى بازى حامد بهداد رو توى فيلم «بوتيك» ديدم، احساس كردم يه بازيگر واقعى وارد سينماى ايران شده ولى...

 حامد: همين كافيه! همين «بوتيك» براى مخاطب من كافيه و از اينجا به بعدش بايد دست خودم باشه! نگران من نباش.

احسان: خيلى‏ها با شكل و شمايل مختلفى وارد اين سينما شدن ولى حامد بهداد يك اتفاق واقعى بود. نظر شخصى من و خيلى از دوروبرى‏هام اينه كه تو از يك جايى به بعد، تكرار شدى. لهجه حامد بهداد روى تك‏تك اين نقش‏ها ثابته و تغيير چشمگيرى نداره.


 حامد: در ضمن نگران خودت باش، اينو چند لحظه قبل هم بهت گفتم!


 احسان: من اصلاً نگران تو نيستم، نگران اون هنرپيشه هستم كه تو فيلم «بوتيك» ديدمش.


 حامد:  نگران اون هنرپيشه نباش، اون هنرپيشه، منم.


 احسان: تو چرا نمى‏خواى يه جواب قانع‏كننده به من بدى؟

 حامد: قانع كردن تو كار من نيست، كار بازيگر مورد علاقته! احتمالاً تو مشترى سينماى من نيستى.

 


حامد: دوس دارى يه روز، يه برنامه رو به عنوان مجرى بگردونيم تا ببينيم برنامه من تماشايى‏تر مى‏شه يا برنامه تو؟
 احسان: چه پيشنهاد خوبى! فكر مى‏كنى جنبه «شكست» رو داشته باشى؟
 حامد: اى بابا! من تموم زندگيمو شكست خوردم.  
 احسان: اگه ازم باختى، چى كار مى‏كنى؟
 حامد: مى‏خندم، مى‏خندم. اونقدر مى‏خندم كه خودمم باورم نمى‏شه چرا دارم اينقدر مى‏خندم! نه... شايدم به پات بيفتم و گريه كنم و ازت بخوام كه منو ببخشى.

 


 

حامد بهداد بعضی از حرفهایش سرشار از تناقض است.مثلا در مصاحبه ای چنین جملاتی را گفته بود:

اي كاش خيلي زودتر از اينها در فيلم‌هايي بازي مي‌كردم كه ‌امروز كارنامه بازيگري‌ام را درخشان‌تر مي‌كرد. اصلا بايد بگويم اي كاش بازيگر نمي‌شدم.

من در جامعه‌اي كه مي‌خواستم هنرمند باشم و نشدم، بسيار احساس بي‌ارزشي مي‌كنم.

 

در حالی که همه مان می دانیم او اصلا از بازیگر شدنش پشیمان نیست و در مصاحبه ی جدیدش هم گفته که حتما می بایست بازیگر میشده، پس این حرفهایی که زده پرت و پلاست.

 

در مصاحبه با احسان علیخانی (که بسیار ضعیف عمل کرد،در حالی که می توانست جلوی او کم نیاورد) حرفهای متناقض زیادی زد.

کاش هرگز این مصاحبه را انجام نمی داد.

صحبت کردن با احسان علیخانی کار سختی است،اما نه در این حد که حامد سوتی میداد.جالب اینکه خودش به احسان گفت: بذار يه مژده بهت بدم. تناقض در وجود من از همه بيشتره!

 

 

در ابتدای مصاحبه:خسرو شکیبایی از من تماشایی تره.

احسان: فكر مى‏كنى از خسرو شكيبايى هم تماشايى‏ترى؟
 حامد: به هيچ وجه.

در ادامه ی مصاحبه (قسمت دوم) : من از خسرو شکیبایی تماشایی ترم.

احسان: فرض مى‏كنم كه مخاطب خود تويى. اپيزود اول رو خسرو شكيبايى بازى كرده و در اپيزود دوم نوبت به حامد بهداد رسيده. كدوم اپيزود واسه تو جذاب‏تره؟
حامد: بذار جواب سؤالتو با صراحت بدم. مردم، منو بيشتر از خسرو شكيبايى نگاه مى‏كردن!

 

 

در هر صورت میخواهم بگویم پرت و پلا گفتن برای چنین انسانی (که در آینده دلیلش را خواهم گفت) کاملا طبیعی است. ولی او که انسان باسواد و فهمیده ای است میتواند کنترلش را روی حرفهایش بالا ببرد که خوشبختانه اینطور هم شده و در حال حاضر طرز صحبت کردنش سنجیده تر شده...البته منظورم از سنجیده تر شدن عدم تناقض گویی است...وگرنه پختگی جدیدش اصلا به دلم نمی نشیند...چون احساس میکنم دارد پیر میشود.

 

در مصاحبه ی جدیدش با نسل امروز (که واقعا خوب و زیبا حرف زده) فقط یک جمله را پرت گفته.البته سوال پرسشگر هم کاملا سوال مسخره ای است و واقعیت ندارد:

 

سوال: چرا از هر کلکی استفاده می کنی که از مصاحبه ها فرار کنی؟

حامد: موضوع تنبلی من است.از نظر من مصاحبه با بازیگر کار بیخودی است خصوصا آنها که الکی از خودشان تعریف می کنند.

 

 


پی نوشت:

حرفهایش را دوست دارم اما وحی منزل نیست که ردخور نداشته باشد.

فقط کسی را نقد میکنم که برایش ارزش قائلم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 4:26  توسط کاراگاه سینما  | 

 

حامد بهداد:

"تئاتر اتفاق نمي افتد مگر اينكه آدمي روي صحنه باشد. آن آدم بازيگر است و ضمناً يكي از كارهايش بايد احاطه بر حركات موزون باشد و در ضمن بايد ديالوگ هايش را خوب بگويد و تو نخواهي توانست ديالوگ را خوب بگويي مگر آنكه اشراف به ادبيات داشته باشي و باز ادبيات هم خود يكي ديگر از هنرهاي قديم و عظيم است."

 

 

یکی از ویژگی های مهم بهداد، تسلط نسبی به ادبیات فارسی است و مهارت در بافتن جملات!

 

از همان زمانی که به عرصه ی هنر پا گذاشت و از همان زمانی که مثل امروز مشهور و محبوب نبود، در به کارگیری کلمات و جملات استعداد خاصی داشت.

بعدها که جسارت بیشتری هم پیدا کرد، از همان سواد ادبی اش برای گفتن جملات جنجالی اش بهره برد.

در برابر سایر ستاره های خوش چهره ای که موقع حرف زدن به تته پته می افتادند، او با لحن حرف زدنش و کلماتش، تفاوتش را نشان داد.

چند جمله ای از حرفها و مصاحبه هایش انتخاب کرده ام که در زیر می خوانید:

 


آن موقع بود که دیدم چه قدر پدرم شکسته شده. اولین بار بود که دیدم بابای من دیگر قهرمان یا پهلوان نیست. آن وقت بود که دیدم مثل دیگران ضعیف و خسته است.خسته از این که تمام مدت همه بار زندگی روی دوشش بود.( در توصیف پدرش...این قسمت که خاطرات دوران جوانی اش را می گوید در حد یک داستان زیبا بیان شده است.)


شاید اگر یک روز با چوب توی سر یکی بزنی، آن قدر بد نباشد،اما وقتی ضعف کسی را به رخش می کشی، برایش نهادینه می شود و توی وجودش میرود، آن وقت دیگر حتی نمی تواند حرکت کند.

 


حقيقت اينه كه حامد بهداد داره تو دل يك اقيانوس شنا مى‏كنه ولى اون كسى كه حامد رو مى‏بينه، فقط مى‏گه: «حامد خيس شده!» استفاده از واژه ديوانگى براى وصف عالم من، كلمه خيلى كوچيكيه. عالمى كه دارم توى اون زندگى مى‏كنم، خيلى بزرگتر و عجيب‏تر از اين حرفاست.


اون موقع اگه كرنش مى‏كردم، ازم كم مى‏شد ولى الان اگه كرنش نكنم ازم كم مى‏شه. اون موقع هيچى نبودم و بايد مى‏گفتم كه همه چى هستم ولى حالا همه چى هستم و بايد سرمو بندازم پايين.

 


برای من پاییز مثل تولد است همه اش ریختن برگ نیست منو پاییز هردو دلتنگیم و هردو غروبهای زیبایی داریم.


تتمه رسوب فرهنگی ذهن تاریخی ما هنوز در آن شهر موجود است. من اگر هوای آن‌جا را تنفس نکرده بودم، به این درجه از توحش نمی‌رسیدم. این شیدایی و سرگشتگی، سودازدگی و بی‌پروایی میراث تاریخی چنین فضا و جغرافیایی‌ست. این چیزها را کم‌تر در جای دیگری می‌شود پیدا کرد. جنس رسوایی و بی‌آبرویی من جنس یک ادبیات کهن است که ذره ذره‌اش در خاک و هوای خراسان نهفته و بخشی از آن هم در من موجود است.

 


پدرم اولین کتابی که در دوران کودکی برایم خرید غول چراغ جادو بود همیشه دوست داشتم یک چراغ جادو داشته باشم ولی به آرزو کردن که می رسد، می مانم. ای کاش پدرم نمی گذاشت با افسانه شروع کنم.


سیاوش کسرایی چقدر معصوم بود و چه عاشقانه در من هبوط می‌کرد تا ارتفاع بگیرم. چیکار بایست می‌کردم؟ خب اون منو انتخاب کرده بود. من هم باید به انتخابش احترام می‌گذاشتم.

مثل همه نقش هاي ديگرم سعي مي كردم به خود نقش شبيه شوم. واقعاً فكر نمي كردم دارم كار مهم و پيچيده يي مي كنم. نمي خواهم براي كارم شاني بسازم، فقط مي گويم بايد محمل نشستن او در وجود خودم را مي ساختم. بعضي اتفاقات ريز به اين پيكره جان مي داد. زندگي خودش فصل هايي دارد كه توي محيط شخصي و فضاي حسي خود آدم ها جاري مي شود و نتايجي غيرقابل پيش بيني به بار مي آورد. من گاهي حس مي كردم چيزهايي، انرژي هايي در اين شخصيت وجود دارد كه اجازه مي دهد ديالوگي بگويم يا رفتاري بكنم كه توي فيلمنامه نيست، ولي در مسير خود فيلمنامه است. از همان جنس است و شايد حتي در پس سطرهاي فيلمنامه نهان شده اما وجود دارد.


من درست توي فيلم دلخون در فصلي اعدام ميشم که در واقع توي همون فصل بدنيا اومدم پر از رنگهاي قرمز و نارنجي و بنفش و سبز و ...


من می دانم که «قیصر» تمام نشده است، چون تا مادامی که اهریمن نور را تهدید می کند و دشمن دوست را، قیصری باید پیدا بشود تا قربتی های پا پتی را از بین ببرد و انتقام شخصی بگیرد. وقتی که ظلم در خفا زیر پوست مردم جاری شده است و با یک سرنگ تزریقش می کنند، یک نفر باید بیاید که گرگ را دباغی کند.


متولی رسانه نمی داند به جای فرصت دادن به لودگی فكری ، باید فضایی برای تنفس فكری تدارك ببیند.


من افتخار می كنم كه بازیگری مجنون هستم ،چون اصل جنون است و عشق است،بازیگری اگر به هنر می رسد،محصول پردازش درونی ضعف ها و ترس ها و اضطراب هاست.


بازيگر آرتيست مثل يك نى توخالى مى‏مونه كه اجازه مى‏ده تموم لحظه‏ها از درونش عبور كنن. اجازه مى‏ده لحظات آنى و جارى از درونش عبور كنن تا اونها رو به تصوير بكشه. بازيگرى يعنى جزئيات.


 

بازيگري به نظرم ترجمه انديشه است. نه از زباني به زبان ديگر، بلكه فقط از مديومي به مديوم ديگر، براي كشاندن ماورا به ورا، يا تبديل ذهنيت به عينيت.


من فكر مي كنم من خوبم و تو فكر مي كني تو خوبي ،كافيست ما به آينه هاي هم نگاه كنيم .خودت به خودت اين را مي گويي، ما بايد آيينه هـــاي هم باشيم ...


 

بهداد در بازی با کلمات هم استاد ماهری است.او آدم حاضر جوابی است که میتواند حرفهایش را به راحتی ماست مالی کند!

 

در مصاحبه ی بهداد با احسان علیخانی

احسان: تو ادعا مى‏كنى كه آدم باهوشى هستى ولى اصلاً به سوالات من دقت نمى‏كنى.

 
 حامد: فرض كن من يه آدم باهوش و كم‏دقتم!

 

در مصاحبه ی بهداد با یکی که یادم نیست!

حامد: بيرون هوا كثيف است و هوش اغلب مردم متوسط است. من هم نابغه نيستم، هوش متوسطي دارم و با هوش متوسط كاركردن سخت است.


یارو: قبلا گفته بودي كه من نابغه هستم.

حامد: بله من نابغه بازيگري‌ام! اما من در خيابان نابغه نيستم.

 

 

***رابطه شما با خدا چطور است؟


حامد: مثل بقيه


***خوب بقيه چطورند؟


حامد:مثل من.

 

توجه وسواس گونه ی او به کلمات و مفاهیم متفاوتی که برای هر کلمه در نظر می گرفت،او را در حاضر جوابی اش یاری میداد.

وقتی که گفتن چرا کم کار می کنی گفت: "من تنبل نیستم، من بی انگیزه ام."

 

هرچه هست،نشان دهنده ی مطالعات زیاد بهداد و احتمالا سرک کشیدن او به دنیای ادبیات است.شاید فراتر از آنچه که مشاعره در دوران کودکی می نامیدش...

اگر حامد بازیگر نمی شد،استعداد شاعری و نویسندگی هم داشت.

شاید نویسنده ای که مثل سایر افراد باسواد و خلاق این مملکت، نامش روی جلد چند کتاب می رفت... کتابهایی که می افتادند گوشه ی کتابخانه.... و دیگر هیچ!

 

 


در مورد این وبلاگ

 

چند پستی را می نویسم در مورد طرز صحبت کردن حامد بهداد.

اول:وقتی حامد بهداد نویسنده میشود!

دوم: وقتی حامد بهداد پرت و پلا می گوید!

سوم: وقتی حامد بهداد از خودش می گوید...

 

اولیش رو که خوندین.بقیه شون رو هم بعداً میذارم.

 

از سومی به بعد در مورد شخصیت او خواهم نوشت.

طوری که دیگر هیچ کدام از رفتارها و دلایل آنها پوشیده نماند...

 

با نظرات خود از تعطیلی وبلاگ جلوگیری کنید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:15  توسط کاراگاه سینما  | 

جمعه شب که نشستم پای برنامه ی هفت، دیدم حسین یاری داره صحبت میکنه.

یه هویی که شروع کرد به کنایه زدن به حامد بهداد...تمام شخصیت اون بازیگر )حسین یاری( جلوی چشمام خورد شد.

به این فکر کردم اگه من با کسی دوست بودم و اون توی یک رسانه ی عمومی اینطور منو تخریب میکرد،چقدر ناراحت میشدم.چقدر احساس تنهایی میکردم...

بهداد بی عیب و نقص نیست.یک انسان زخم خورده ست.

 

ولی حسین یاری نمی تونست این انتقادات رو خصوصی بهش بگه؟!

باید حتما واسه کل مردم ایران هم توضیح میداد که بهداد کارش غلطه؟!

 

دوستی هایی که به حسادت آمیخته باشن... حتما به خیانت هم می رسن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:54  توسط کاراگاه سینما  | 

یادمه توی کتاب "زیست شناسی" سوم دبیرستان صفت های غالب و مغلوب رو در انسان توضیح داده بود.

لاله ی گوش آزاد صفت غال و لاله ی گوش چسپیده صفتی مغلوب است.

 

پس تخمین می زنیم فقط ۲۵ درصد انسانها گوش چسپیده داشته باشند!

در ایران تعداد این افراد کم است.

حامد بهداد یکی از همان هاست...دقت کرده بودید؟

 

 

 پی نوشت:

۱-پست خوبی نبود اما باید از یک جایی شروع کرد!

۲-عکسی مربوط به این پست در ادامه مطلب....حتما دیدینش ولی این بار روی گوشش فکر کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 3:22  توسط کاراگاه سینما  | 

این وبلاگ هم متولد شد

تا حرفهای تازه ای داشته باشد

اینجا از عکس و فیلم و کلیپ حامد بهداد خبری نیست

 

ما اینجا از چیزهایی خواهیم گفت که دیگران نگفته اند

از حامد بهداد که دنیایی حرف برای گفتن دارد...

 

در این وبلاگ نه قربان صدقه ی حامد بهداد خواهیم رفت و نه شخصییت او را تخریب می کنیم

ما فقط از شخصیت او می گوییم

 

مشوق این وبلاگ فقط نظرات شماست

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 1:23  توسط کاراگاه سینما